غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
14
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
جمعى از صلحا كه بر صراط مستقيم راسخ بودند بازماندند و شخصيكه بلميقا نام داشت بر ايشان حاكم و فرمانروا شد و چون دورهء ثالثه انقضا يافت ديگرباره آنجماعت از جاده دين قويم انحراف نموده بسخط الهى مبتلا گشتند و حكومت بقيه آن طبقه بر ماهوس كه جمال حالش بر نور فضل و صلاح آراسته بود تعلق گرفت و او تا زمان انتقال بعالم بقا بامر معروف و نهى منكر ميپرداخت و بعد از فوتش اشرار بنى الجان باز آغاز فتنه و فساد كردند و بارى تعالى رسولان جهة هدايت و ارشاد برايشان فرستاد و آن گمراهان اصلا متنبه نگشتند تا دورهء رابعه منتهى شد و حكمت حضرت عزت اقتضاى تجددى كرده طايفهء از ملائكه عظام بمقاتلهء ارباب ظلم و ظلام شتافتند و اكثر ايشان را بقتل آورده ابليس را كه بقول اصح از آن ملاعين بود و عزازيل نام داشت با فوجى از صبيان اسير ساختند و ابليس با ملائكه به آسمان رفته نشو و نما يافت و در طاعت و عبادت بمرتبهء مبالغه نمود كه مقرب درگاه حضرت احديت شده برتبهء تعليم فرشتگان مشرف گشت و چون بنى الجان از مواضع اختفا بيرون آمده بحسب طول زمان نوبت ديگر بسيار شدند و بدستور طريق غوايت مسلوك داشتند ابليس هدايت و ارشاد ايشان را از خالق بلاد و عباد مسألت نموده با فوجى از ملائكه از آسمان بر زمين شتافت و جمعى از مطيعان بنى الجان به دو پيوسته عزازيل يكى از ايشان را كه موسوم بود بهلوت بن بلامت برسم رسالت نزد علماء ارباب جهالت فرستاد تا ايشان را از نافرمانى جناب كبرياء سبحانى تحذير نمايد و آنقوم بىباك آن شخص را هلاك ساختند چون از موعد مراجعت او مدتى درگذشت ابليس ديگرى را بدان امر نامزد كرد و آن گروه ناپاك او را نيز كشته اين قضيهء شنيعه بار ديگر تكرار يافت و كرت آخر يوسف بن ياسف بفرمودهء عزازيل بميان ايشان رفته آنقوم قصد قتل او نيز كردند عاقبت يوسف بلطايف الحيل از زخم گرگ اجل امان يافته خود را بابليس رسانيد و كيفيت حادثه را معروض گردانيد و عزازيل بعد از استجازه از ملك جليل اكثر آن گمراهان را كشته در بسيط زمين رايت حكومت برافراشت و بخار عجب و پندار بكاخ دماغ او تصاعد نموده خود را از جميع مخلوقات اعلم و افضل پنداشت ابيات ز راه تفاخر بفوج ملك * * گهى بر زمين بود و گه بر فلك * نبود آگه از كار و كردار خويش * * كه خواهد غلط كرد هنجار خويش پيوسته در مجالس ملائكه مقربين بحسب ظاهر بر كمال فضيلت خويش دلايل و براهين اقامت كرده باطنا باخود مخمر نمود كه اگر منصب خلافت از بارگاه الوهيت بشخصى ديگر مفوض گردد گردن بمتابعتش در نياورد بلكه در هلاك او شرايط سعى و اهتمام مرعى دارد و در خلال آن احوال جمعى از فرشتگان كه بمشاهدهء لوح محفوظ رفته بودند در غايت حزن و ملال بازآمده با عزازيل گفتند كه امروز از ملاحظهء لوح چنان معلوم كرديم كه عنقريب يكى از مقربان جناب جلال سبحانى بلعنت ابدى مخصوص خواهد گشت و ما هريك از عاقبت كار خود هراسانيم اميد آنكه دعا كنى كه تا هيچكس از ما بدان بليهء عظمى مبتلا نگردد ابليس بر زبان آورد كه اين نايبه بما و شما نسبت ندارد و مدتى مديد است كه من برين قضيه مطلع گشتهام و با كس